X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1392
توسط: Nahid

داستان کوتاه ذوق سفر

وقتی شنیدم قراره بریم مسافرت کلی سر ذوق اومدم. مامان از خاله شنیده بود که دایی ترتیبی داده که بچه های فامیل با هم به یک سفر کوتاه برن. جایی هم که به عنوان مقصد در نظر گرفته شده بود برای من دوست داشتنی بود. چون یکی از بهترین مسافرت هایی که قبلا داشتم همونجا بود و من با تصور زیبایی که از اون جا پیدا کرده بودم واقعا خوشحال بودم از اینکه دوباره همون خاطرات و شاید بهتر به وقوع بپیونده. خیلی وقت بود که دایی رو ندیده بودم. نهایتا یک بار در طول ماه اگر می توانستیم همدیگر را ببینیم که آن هم به خاطر جلسه ای بود که در یک مکان مشخص برگزار می شد و آن جا هم بیشتر خاله ها و دایی ها جمع می شدند تا با هم دید و بازدیدی داشته باشند و این رشته مراودات یکباره از هم نپاشه. به خصوص از وقتی که پدربزرگ و مادربزرگ فوت کرده بودند رفت و امدها تنها به مناسبت های جشن و عروسی یا اعیاد مهم محصور می شد و دایی متصدی برگزاری این جلسات و تهیه مکانی جهت تشکیل ان شده بود. همان یک روز در ماه هم شاید خیلی ها نمی امدند. اما بهتر از هیچی بود. بالاخره برای کسانی که حوصله شان سر رفته بود و می خواستند سفره دلشان را برای دیگری باز کنند فرصت خوبی بود. داشتم می گفتم که دایی رو خیلی وقت بود که ندیده بودم و وقتی شنیدم که این سفر رو تدارک دیده خیلی خوشحال شدم. خیلی وقت بود که مسافرت نرفته بودم و روزهای عید هم برایم یکنواخت و ملال اور شده بود. به همین خاطر دوست داشتم از عمق وجود از دایی تشکر کنم. اما سعی کردم خوشحالیم رو کنترل کنم. هر چه بود در درونم بود و جز خودم کسی باخبر نبود. البته خواهرم تنها کسی بود که می دانست من چقدر از شنیدن خبر سفر خوشحال شدم. همین مرا واداشت تا بعد از مدت ها از دایی یک احوالپرسی بکنم. موبایل را برداشتم و برایش یک پیام فرستادم. او مرا نشناخته بود و من نیز دوست نداشتم خود را بشناسانم. می دانستم که با پیگیری شماره من بالاخره مرا خواهد شناخت اما خودم دوست نداشتم آشنایی بدهم. حس می کردم اینطور راحت تر می توانم با او حرف بزنم. آن شب هم به پایان رسید. هر چند پیش از انکه من بتوانم از ناشناس بودنم سوء استفاده کنم او مرا شناخت. صبح که شد منتظر بودم که خاله زنگ بزند و از آنچه باید برای سفر آماده کنیم خبر بدهد. تمام کارهای عقب مانده ام را انجام دادم تا برای سفر دغدغه ای نداشته باشم. هر چه از لباس کثیف داشتم با دست شستم و کلی با ذوق و شوق بدون اینکه اتوی آن ها به هم بخورد روی بند رخت مقابل نور خورشید پهن کردم تا فردا صبح برای سفر آماده باشند. چیز دیگری باقی نمانده بود جز اینکه تلفن به صدادرآید. نتوانستم طاقت بیاورم. گوشی را برداشتم و شماره خاله را گرفتم. - خاله سلام. خوبی؟ پس چی شد این سفر؟ - سلام خاله جون. سفر اونجایی که گفتم نیست. خونه روستایی داییه. دایی گفته من فقط نهارشو تقبل می کنم بقیه هم خودشون بیان. - یعنی چی مگه شما نگفتی که قراره ماشین بگیرن همگی با هم بریم. - نه. فکر نمی کنم جمعیت اونقدر باشن که بتونیم ماشین بگیریم. هر کس بخواد با ماشین خودش میره. اونجایی هم که گفتم میریم باید از قبل نوبت می گرفتیم شاید بعد از عید رفتیم. - خوب خاله دستت درد نکنه. خداحافظ بغض گلویم را می فشرد. گوشی را که گذاشتم تنها اشک بود که از چشمان من سرازیر می شد و هر بار که به فکر آن اشتیاق بچه گانه ام می افتادم شدت گریه امانم نمی داد.
نظرات (8)
vahid
پنج‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 12:34
با سلام
چنانچه می خواهید در دنیای اینترنت بهتر و بیشتر دیده شوید فقط این کار را به ما بسپارید/
با ما شمارشگر بازدید سایت خود را منفجر کنید/
ما کاری می کنیم تا به طور چشمگیری بازدید از وبلاگ و وب سایت شما افزایش پیدا کند
100 هزار بازدید در طول یک هفته فقط 15 هزار تومان /
200 هزار بازدید در طول 10 روز فقط 25 هزار تومان /
900 هزار بازدید در طول یک ماه فقط 90 هزار تومان /
http://bazbinafza.blogsky.com
http://bazbinafza.rozblog.com
امتیاز: 0 0
انجمن پارسیان
پنج‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 13:56
سلام دوست عزیز
سایت بسیار قشنگ،جذاب وپرمحتوایی دارید.ما نیز فرومیعلمی ، تخصصی و عمومی، با نام انجمن پارسیان را برای تمام ایرانیان عزیز داریم. خوشحال می شویم به جمع دوستانه ما بپیوندید .می توانید از مدیر کل سایت، مدیریت انجمنی را درخواست کنید.مایه مباهات است دوستان و مدیران لایقی مانند شما در جمع ما باشند. علاوه بر همکاری در سایت و تبادل اطلاعات ، می توانید با تبلیغ و فروش محصولات خود در فروشگاه سایت کسب درآمد قانونی کنید و یا دوستان جدیدی بیابید و خلاصه از امکانات متنوع انجمن بهره ببرید. منتظر حضور سبز شما هستم. موفق باشید.
http://parsianforum.com
امتیاز: 0 0
شادی
پنج‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 16:54
گاهی به بودنم شک می کنم

گاهی به موندنم هم شک می کنم

گاهی انقدر شک می کنم که برای نشنیدنش چشمانم رو می بندم
امتیاز: 0 0
شادی
پنج‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 16:56
نمیدانم اگر روزی کوچه علی چپ مشمول طرح ترمیم بافت فرسوده شود.... وقتی من وتو پس از مدت ها یکدیگر را بر حسب اتفاق ببینیم چه خاکی به سر خواهیم کرد؟؟؟؟
امتیاز: 0 0
شادی
پنج‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 16:57
بــه ریسه می کشــــم ..
اشکــــهایــم را
امشب چـــقـــدر،
کـــوچـــه دلــــم چراغــــــانی ســـت...
امتیاز: 0 0
شادی
پنج‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 16:58
لیوان آب و مشکلات!!!!!

استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا نگاه داشت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می افتد؟ یکى از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد. حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می شود؟ من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقاً . مشکلات زندگى هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می آید، برآیید! دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!
امتیاز: 0 0
شادی
شنبه 5 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 11:38
همیشه هم قافیه بوده اند، “ســ ـ ـیب” و “فریـ ـ ـب”!
همانند سیبی که آدم و حوا را فریب داد و حالـــا هم با هم میگوییم
“سیــــــــ ــب”
و دوربین های عکاسی را فریب میدهیمـــ
تا پنهان کنیم اندوهمان را پشت این لبخند مصنوعی…
امتیاز: 0 0
هنگامه
یکشنبه 6 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 10:57
فدای آجی ناهید و شادی خواهری بشم ک اینقدر دوستی شون ب دلم میشینه
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد