X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1392
توسط: Nahid

داستان کوتاه مرا بغل کن

image 2 ●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●● روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت:... مرا بغل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم. زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند. شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن" چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است
نظرات (10)
ســــــلــــــطــــــان 99
سه‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 21:24
حکایت ما آدم ها …
حکایت کفشاییه که …
اگه جفت نباشند …
هر کدومشون …
هر چقدر شیک باشند …
هر چقدر هم نو باشند
تا همیشه …
لنگه به لنگه اند …
کاش …
خدا وقتی آدم ها رو می آفرید …
... جفت هر کس رو باهاش می آفرید …
تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر اینسقف ها …
به اجبار، خودشون رو جفت نشون نمی دادند
امتیاز: 0 0
شادی
چهارشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 00:19
سلام ناهید جون
خوبی خانومم؟
قربونت خانومِ مهربونم
دلتنگتم
امتیاز: 0 0
شادی
چهارشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 00:20
رفتــم گفتـم از “خـــــیرش” مـی گــذرم
شنیـدم کـه زیــر لب گُفـت از “شــــــرش” خــلاص شـدم . . .
امتیاز: 0 0
شادی
چهارشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 00:20
حـالا کـه میـخـواهـی بـروی
لطفــا قـدمـهـایـت را تنـدتـر بـردار …
دلـم را فـرستــاده ام دنبـالِ نخــود سیـــاه. . ...
امتیاز: 0 0
شادی
چهارشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 00:21
آشفته ام..

بدجوووور!

یا شانه ام بزن..

یا شانه ات را به من ببخش!
امتیاز: 0 0
شادی
چهارشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 00:21
مـن اشـتـباه کـردم !
به خـیالم بوسـه هایت ، تـعهد هـستند
آغــوشت ، ســر پناه
هــدیه هایت ، قـول وقـرار
مـن اشـتباه کــردم !
هر چـه بودی ، عـادت بـودی
نـه فقـط بـا مـن، بـا هــــمــه ایــن طــور بـودی…
امتیاز: 0 0
شادی
چهارشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 00:22
به من بگو چگونه شیشه شوم
وقتی تمام نگاه ها
از
"سنگ"
است!!!
امتیاز: 0 0
شادی
چهارشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 00:24
از من دوری!

اما ......

به تو اندیشیدن را عادتی ساخته امـ بهر

تنهایی خویش !
امتیاز: 0 0
خواهرمسلمان
چهارشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 10:37
سلام آبجی عزیزم
ببخشید شرمنده بخدا خیلی دیگه از وبلاگها هنوز لینک نشدند.هرچه بیشتر میگی منو شرمنده تر می کنی.این چه حرفیه مزاحم نیستی و دوست وخواهر خوبم هستی.تو قلبم لینکت کردم که یادم رفت تو وبلاگمم لینکت کنم.با افتخار لینکت کردم اگر از دست خواهرت ناراحت نیستی توهم منو لینک کن.من در اون حدی نیستم که بزرگواری مثل تو رو نخوام.ممنونم از اینکه به فکرم بودی.
به خدا مسپارمت.
امتیاز: 0 0
فرزین
یکشنبه 31 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 14:48
درود
وبلگ جالبی است
البته من فعلا برای مشورت مزاحم میشم
الکی الکی و از روی نفهمی دل همسر نازنینم رو شکستم چند روزه کارم شده گریه و خون دل خوردن.برای این که از دلش دربیارم چکار کنم.توروخدا کمکم کنید
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد