X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 3 شهریور‌ماه سال 1392
توسط: Nahid

داستان کوتاه کریسمس درجنگ

 

 

 

-‏ارتش های آلمان ، بریتانیا و فرانسه در جریان جنگ جهانی اول در بلژیک با هم می جنگیدند. شب کریسمس جنگ را تعطیل می کنند تا دست کم برای چند ساعت کریسمس را جشن بگیرند در ارتش آلمان یکی از سربازان که سابقه خواندن در اپرا را داشت ، شروع به خواندن ترانه کریسمس مبارک می کند. صدای خواننده آلمانی را سربازان جبهه های دیگر می شنوند و با پرچم های سفید به نشانه صلح از خاکریز بالا می آیند و بسوی ارتش آلمان می روند. آن شب سربازان هر سه ارتش در کنار هم شام می خورند و کریسمس را جشن می گیرند ولی هر ۳ فرمانده توافق می کنند: که از روز بعد صلح شکسته شود و جنگ را از سر بگیرند! صبح روز بعد دست و دل سربازان برای جنگ نمی رفت. شب قبل آنقدر با دشمن رفیق شده بودند که بی خیال جنگ شدند و از پشت خاکریز برای هم دست تکان می دادند! چند ساعت که گذشت باز هم پرچم های سفید بالا رفت و پس از گفتگوی سه نماینده ارتش ها تصمیم بر این گرفته شد که برای سرگرم شدن با هم فوتبال بازی کنند. آنها آنقدر با هم رفیق می شوند که با هم عکس می گیرند و حتی آدرس خانه های خود را به همدیگر می دهند تا بعد از جنگ به کشور های هم سفر کنند! کار به جایی می رسد که این سه 3 ارتش به هم پناه می دهند و ……. تنها چیزی که باعث می شود قضیه لو برود متن نامه هایی بود که سربازان برای خانواده هایشان فرستاده بودند و به آنها اطمینان داده بودند که اینجا از جنگ خبری نیست! این اتفاق تاریخی با نام Christmas Truce شناخته می شود. سال ها بعد کریس دی برگ متن یکی از این نامه های سربازان را در یک حراجی به قیمت 27 هزار دلار می خرد پل مک کارتنی هم در ویدیوی یکی از کارهایش به این اتفاق ادای احترام کرده و سال 2005 هم کریستین کاریون با استناد به مدارک این اتفاق فیلمی بنام “کریسمس مبارک” می سازد که اسکار بهترین فیلم خارجی را گرفت و حتی در جشنواره فیلم فجر ایران به نمایش در آمد


لطفا درباره این داستان نظر بدهید ممنونم !

نظرات (10)
تنها
یکشنبه 3 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 13:51
سلام
لطفا محبت نموده وما را به جوانان وخانواده ها معرفی کنید ممنونتان خواهیم بود
http://zekr.blogsky.com
امتیاز: 0 0
شادی
یکشنبه 3 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 16:43
چه جالب
کاش تموم سالشون کریسمس بود
امتیاز: 0 0
شادی
یکشنبه 3 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 16:43
اسباب بازى هایش را جمع میکردم ماتم برد..

وقتى دلم رامیان آنها دیدم
امتیاز: 0 0
شادی
یکشنبه 3 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 16:46
تو صادقانه گفتی در خانه قلبت هیچ جایی برای من نیست

من بر قلب سنگی ات بوسه می زنم که با من صادق بود
امتیاز: 0 0
شادی
یکشنبه 3 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 16:46
کمی به من بتاب...!

روزهای سردیست...

و دوست داشتنت...

دارد در من یخ می زند...!
امتیاز: 0 0
شادی
یکشنبه 3 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 16:47
اشکهای من از غصه نیست

فقط…

چشمهای من خجالتیست

چشمانم به وقت دیدنت ” عرق ” میکند !

اما…

تو این را باور نکن…

غصه از اشکهای من میبارد…!
امتیاز: 0 0
شادی
یکشنبه 3 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 16:47
حــــرفــــی نیســــــــت ... !
فقــــط مینویســــــــم ...
رفــــــــت ....
آن احساســــی کــــه ,
" تـــــ ـــو را " دوســ ــت میــــداشــــت...........
امتیاز: 0 0
شادی
یکشنبه 3 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 16:48
انگشتانم را فرو می برم در چشمانم …
این سد اگر فرو بریزد ، دنیا را آب خواهد برد …
امتیاز: 0 0
شادی
یکشنبه 3 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 16:49
سلام ناهیدم
خدا نیاره روزی رو که تو بد حال باشی عزیزکم
چی شده خانومم؟
میخوای بیام یاهوو بحرفیم باهم گلم؟
امتیاز: 0 0
سهیل
دوشنبه 4 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 00:41
خیلی ممنونم..

واقعاْ درس زندگی بود این مستند فوق العاده..

ممنونم که برای اولین مرتبه توسط شما این واقعه ی بسیار جالب و آموزنده رو میشنوم..
درس آموزنده ای بود که برای همیشه در دل تاریخ به یادگار ماند


" موسیقی صدای خداست و پیوند دهنده ی فرهنگ هاست "
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد