اسمش سارا بود دخترکی ظریف با موهای خرمایی ؛ دست هایش نازک تر از ساقه های گل بود . ابروانش هم مانند تیری قلب هر بیننده ای را می شکافت و چشم هایش نیز آدم را محو تماشایش می کرد ؛
روزها میگذشت و من لحظه ای نمی توانستم بدون او سپری کنم.لحظه هایی که دیگر مثل طلا برایم ارزشمند شده بود.
یک هفته ای شده بود که به قول خودش به مسافرت رفته بود.روز ها سخت تر از ایام مدرسه و ایام مدرسه سخت تر از روزها میگذشت....
ظهر بود و هوا گرم ؛آفتاب سوزان به جوانه عشق من همواره می تابید ولی رشد این جوانه سوسوی چراغ دلم را کم رنگ تر میکرد فکر میکنم اولین جمعه ای بود که به بیرون نمی رفتم وحال خودم را هم نداشتم و خدا را شکر کاناپه وزن من را تحمل میکرد. در حال دیدن اخبار بودم که ناگهان تصویر فردی را دیدم که همیشه جلوی چشمانم بود ولی من او را نمی شناختم
بعد از کمی جستجو دنبال سارا او را در یکی از زندان های شهر تهران به راحتی پیدا کردم و تقاضای ملاقات کردم دو سه باری دست رد به سینه ام زدند ولی بعد از یک هفته توانستم او را ببینم خیلی سوال ها داشتم که مثل خوره روحم را میخورد ولی فقط دوست داشتم بدانم که صورت او هم مثل صورت من شکسته شده؟
صدای قدم هایم مدام در گوشهایم انعکاس و انعکاس میکرد.در را باز کردم چهره اش دیگر من را متحیر نمیکرد ! بدون سلام گوشی را برداشتم و آهسته گفتم:واقعیت داره؟
ناگهان صدای خنده اش زندان را پراز چشم های متحیر کرد من هم خنده ام گرفت ؛ نه به خنده های فریبنده اش!! من فقط به گرگی میخندیدم که مثل کارتون ها به ببره ای میخندید؛ به بره ای زخم خورده !!!
داستانات خیلی زیباو دلنشینن ناهید جان


"مــن"
به دنــبال
"تــویی" می گــشت
بــرای " مــــــا " شــدن
دریــغ که
بــازی را
"او" بــــرد....
►وَقـتـے نیستے ،◄◄
►►هـَمـ مـَטּ هـَمـ בُنیـآ نـَقـآشے مے کـُنیـمـ◄◄
►►مـَטּ بـآ مـِבاבِ سیـآهـ◄◄
►►בُنیـآ بـآ مـِבاבِ سـِفـیـב◄◄
►►مـَטּ روزایِ בُنیـآ رو رَنگ میزَنـَمـ◄◄
►►בُنیـآ موهآیِ مـَنـو...◄◄
عـــــزیـــــــــــــزمــــــــــــــــی

ناهید جان ـدرسی که دادی باز نشد برام
خیلی قشنگ بود!
یک چیزی یادگریفتیم!!!
دعا پشتِ دعا برای آمدنت
گناه پشتِ گناه برای نیامدنت
دل درگیر، میان این دو انتخاب؛
کدام آخر؟ آمدنت یا نیامدنت؟
لسلام علیک یامهدی بن حسن عسکری
میلادباسعادت ولی عصربرشماوخانواده محترمتون مبارک!!!
دچــــار فرسایش شده ام ؛
اشــــک هــــــایـــم روز بـه روز ؛
عـــمــــقــــم را بــیـــشـــتــر مـــیـــکــند . . .