
زمستان سردی بود، مهتاب و سامان برای خرید کفش به بوتیکی در خیابان سپه سالار رفته بودند،از میان کفش های رنگارنگ بوتیک آنها بوت سرمه ای رنگی را برای مهتاب انتخاب کردند .
یک هفته بعد مهتاب و سامان باهم به کوه رفتند ،آن ها طوری با یکدیگر حرف میزدند که انگار تازه همدیگر رو پیدا کرده بودند ، همین طور کوه را به طرف بالا میرفتند تا اینکه به سنگ بزرگ و لغزنده ای رسیدند ابتدا سامان از سنگ گذشت و دست مهتاب را گرفت تا او را از سنگ رد کند ولی مهتاب پاش روی سنگ لیز خورد دستش از دست سامان رها شد و به طرف پایین پرت شد،سامان مات و مبهوت مانده بود
وفقط پایین را نگاه میکرد و فریاد میزد آن قدر داد زد که به زمین افتاد و اوهم لیز خورد ؛
حال 20سال از این ماجرا میگذرد و سامان خودش را نبخشیده و روزش را روی ویلچر کنار قبر مهتاب شب میکند ؛ او خود را مقصر مرگ مهتاب میداند؛ چرا که آن کفشهای لیز را سامان برایش خریده بود .
این عاشفانه با عشق آغاز شد و باعشق ادامه دارد . . .
ای بابا مگه با اون کفشا میرن کوه آخــــه؟؟؟
برایم دست تکان دادی
برایت دست تکان دادم
تو به نشانه ی وداع
من از شوق دیدار
این کجا و آن کجا …...
نه دست هایت توى جیبم است
نه سرت روى سینه ام
در این گرانى شب هایى که باران
تمامِ ستاره ها را از آسمان شسته است
نمى شود دِل به آسمان زد و براى آرزوهایت
شهاب چید!
کمى برایم آغوش قرض مى دهى!؟
مى خواهم ناز ات را بخرم اما
دل و جیب ام عجیب خالى ست!...
آره منم با شادی خانم موافقم
اخه ادم با بوت لیز کوه میره چیکار