وقـتـــی دســـت در دســت ِ هــم
. . .
شــانـه بـه شــانـه ی ِ هـــم قــدم مــی زنـیــد . . .
زنـدگــی را بـرای ِ هــم تـعــریـف نـکــنـیـد
کــه زنـدگـی یـعـنــی فــلان و فــلان . . .
فـقــط دســت در دســت هــم و شــانـه بـه شــانـه ی ِ هــم قــدم بـزنـیــد . . .
زنـدگــی یـعـنــی هـمــیـن . . .
سلام ناهیدکم


تهران بودم وبعد چند روزی رفتم مشهد زیارت
الهی عزیز دلم چرا باید موجود دوست داشتنی چون تورو فراموش کنم؟تو عزیز دلمی خانومم
واست توضیح داده بودم که چرا کمتر میام
ولی دیگه غیبت ندارم مطمئن باش گل من
هیچ گره ای
کور نمی شود
تادستی
در کار
نباشد !
قھر از آنجا آغاز شد :
تو خواستی عشقت را با کس دیگری قسمت کنم
نتوانستم
سھمت را پس دادم
حالا بی عشق نشسته ام در چله طولانی قھر تو
ما را به ھم گره زدید
و بعد
از ما خواستید که از سوراخ این سوزن رد شویم
نمیدانستید که باز کردن این گره کور...
از رد شدن از سوراخ این سوزن آسانتر است؟
باور کن
غلو یا بلوف نیست !
کم نیاوردم
کوتاه آمدم
آنقدر برای تو بوده ام
که دیگر من
برایم غریبه است
تــــــــــابستـــــــــــــــان !
حــــــــــــــا? کــــــــــه دارى تمــــــــــــــــام میـــــــــــشوى
بــــــــــــــگذار بــــــــــــــگویـــــــم!
کـــــــــه روزهــــــــــــــــــــــاى گــــــــــــــــــــــرمــــــــــت،
ســـــــــــــــــــــــــــرد گذشت!!!!
اینگونه که تو را دوست میدارم
می دانم که زندگی زیباست
و عشق تو اقیانوسیست
که من در آن شنا که می کنم
هر بار
دوباره جان میگیرم
از نوع طلایی
و این خواب فراموش شده را
در بیداری میگذرانم
امشب از آن شبهاست
که دلهره ای در وجودم
تاب می خورد
و مثل کودکی گستاخ
با شیطنتش
مرا به وجد می آرد
امشب آن شبیست
که می دانستم می اید
که تو باز به پشت میله ها
بر می گردی
نمی دانستم تا این مرز
شکسته خواهم شد
از امشب باید هر شب
تو را با نگاه کردن به آسمان
حس بکنم
گرچه صدایت در ذهنم
حک شده است
و ز یاد آوری خنده هایت
جانی دوباره میگیرم
امشب اشکهایم سیلاب می شوند
چشمانم تار می شوند
قلمم با کاغذ هم آغوشی میکند
تا صبح
و فردا صبح شعری از عشقشان
به وجود می اید
...
و من
همینجا
پشت کوهها
پشت مرزهای ضد عبور
پلکهای ضد خواب
اشکهای خشک شده در حسرت
انتظار میکشم
آری، پشت نگاهی پر التماس
و آرزوی خستگی ناپذیر عشق
به همراه صدای سکوت تو
منتظر می مانم
منتظر می مانم
منتظر می مانم
دلم برای تو تنگ است و جان من بر لب





و از زمانه ها چه ها می کشم، تو می دانی!