دیـگـــر نه اشـکـــهایــم را خــواهـی دیــد
نه التـــمـاس هـــایم را
و نه احســـاســاتِ ایــن دلِ لـعـنـتـی را…
به جـــایِ آن احســـاسی که کُـــشـتـی
درخـتـی از غــــرور کـاشـتم…
پاییز آمده ست که خود را ببارمت!
پاییز: نام ِ دیگر ِ «من دوست دارمت»
بر باد می دهم همه ی بود ِ خویش را
یعنی تو را به دست خودت می سپارمت!
باران بشو، ببار به کاغذ، سخن بگو...
وقتی که در میان خودم می فشارمت
پایان تو رسیده گل ِ کاغذی ِ من
حتی اگر که خاک شوم تا بکارمت
اصرار می کنی که مرا زودتر بگو
گاهی چنان سریع که جا می گذارمت!
پاییز من، عزیز ِ غم انگیز ِ برگریز!
یک روز می رسم... و تو را می بهارمت!!!
چه سوال عجیبی!
"نشانهء قلبم؟!"
دستم را می برم به چانه ام
و میگویم:
"نور نگاهم را که دنبال کردی
و به مهر لبخندم که رسیدی
دریچهء احساساتم را می بوسی
و از پوست خاموشم عبور میکنی
با شیرین زبانی وارد رگهایم می شوی
همراه جریان خونم می روی
و می روی
و می روی
آنگاه
به مزرعهء احساساتم
-قلبم-
می رسی
موجیم و وصل ما ، از خود بریدن است
ساحل بهانه ای است ، رفتن رسیدن است
تا شعله در سریم ، پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما ،در خود چکیدن است
ما مرغ بی پریم ، از فوج دیگریم
پرواز بال ما ، در خون تپیدن است
پر می کشیم و بال ، بر پرده ی خیال
اعجاز ذوق ما ، در پر کشیدن است
ما هیچ نیستیم ، جز سایه ای ز خویش
آیین آینه ، خود را ندیدن است
گفتی مرا بخوان ، خواندیم و خامشی
پاسخ همین تو را ، تنها شنیدن است
بی درد و بی غم است ، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما ، از کال چیدن است
خارها
خوار نیستند
شاخه های خشک
چوبه های دار نیستند
میوه های کال کرم خورده نیز
روی دوش شاخه بار نیستند
پیش از آنکه برگهای زرد را
زیر پای خویش
سرزنش کنی
خش خشی به گوش می رسد :
برگهای بی گناه
با زبان ساده اعتراف می کنند
خشکی درخت
از کدام ریشه آب می خورد !
با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ِ ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما باش!
وقتی به پایان “من و تو” اندیشیدی
باورت نبود که پایان من و تو فقط پایان “ما” نیست
آغاز دنیایی است بی “ما”
و دنیا بدون “ما ”
پر است از هزاران “من و تو” ی تنها....
یک نفر باید مرا پیدا کند!!!!!!!
من تو را ای عشق از کف داده ام
هم خودم را هم تو را گم کرده ام
آن من عاشق من دیوانه را
من نمی دانم کجا گم کرده ام
من نشانی های خود را میدهم
یک نفر باید مرا پیدا کند
یک نفر باید که با طوفان عشق
برکه ی خشکیده را دریا کند
یادمان باشد:
مهربانی ترحم نیست
مهربانی دلسوزی نیست
مهربانی یعنی مهرورزی
مهربانی یعنی آنچه را که بر خود نمی پسندیم به دیگران روا نداریم
مهربانی یعنی حق دیگران را هر چند جزئی محترم بداریم
مهربانی یعنی خطاهای دیگران را با خطایی بزرگتر پاسخ ندهیم
ومهربانی یعنی انسان بودن
پس مهربان باشیم[
قلبم یک خط در میان می زند….زود نیست؟
دست هر پیر زنی را گرفتم …گفته…”پیر شی مادر”…
خدایا نکند در جوانی پیر شدم …..
بـی تو
تنهـاییـم را پک می زنم
تـا ریـه هایـم زنـدگـی را کـم بیـاورد
و شـرعـی ترین خودکـشـی را تجـربـه کنـم
پاییز آمده ست که خود را ببارمت!
پاییز: نام ِ دیگر ِ «من دوست دارمت»
بر باد می دهم همه ی بود ِ خویش را
یعنی تو را به دست خودت می سپارمت!
باران بشو، ببار به کاغذ، سخن بگو...
وقتی که در میان خودم می فشارمت
پایان تو رسیده گل ِ کاغذی ِ من
حتی اگر که خاک شوم تا بکارمت
اصرار می کنی که مرا زودتر بگو
گاهی چنان سریع که جا می گذارمت!
پاییز من، عزیز ِ غم انگیز ِ برگریز!
یک روز می رسم... و تو را می بهارمت!!!
غمناک ترین لحضات زندگی را
از کسی تجربه می کنی
که شیرین ترین
خاطرات را با او داشتی
سلام عزیزکم

الهی من قربونت برم
منم دلم تنگ میشه برات خانومم
دیگه ناراحت نشی ازم که دلم میگیره
تو عزیز دل شادیی ؛یادت نره
پرسید که چرا دیر کرده است؟
نکند که دل دیگری او را اسیر کرده است ؟
خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است.
تنها چند دقیقه دیر کرده است.
گفتم:امروز هوا سرد بوده است.
شاید جای قرار تغیر کرده است.
خندید به سادگیم
گفت:احساس پاک تو را زنجیر کرده است.
گفتم:ازعشق من چنین سخن مگو،
گفت:خوابی، سالهاست دیر کرده است
.در آینه به خود نگاه میکنم،
آه عشق توعجب مرا پیر کرده است.
راست گفت آینه:که منتظر نباش
او برای همیشه دیر کرده است
چه سوال عجیبی!
"نشانهء قلبم؟!"
دستم را می برم به چانه ام
و میگویم:
"نور نگاهم را که دنبال کردی
و به مهر لبخندم که رسیدی
دریچهء احساساتم را می بوسی
و از پوست خاموشم عبور میکنی
با شیرین زبانی وارد رگهایم می شوی
همراه جریان خونم می روی
و می روی
و می روی
آنگاه
به مزرعهء احساساتم
-قلبم-
می رسی
نمی توان به جایی گریخت
حقیقت
زیر چتر عادت
پنهان است
حال که
نه فرار
دردی را دوا می کند
و نه قرار
باید
بر مدار صبر
سماعی مردانه کرد
رفتن ، رسیدن است
موجیم و وصل ما ، از خود بریدن است
ساحل بهانه ای است ، رفتن رسیدن است
تا شعله در سریم ، پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما ،در خود چکیدن است
ما مرغ بی پریم ، از فوج دیگریم
پرواز بال ما ، در خون تپیدن است
پر می کشیم و بال ، بر پرده ی خیال
اعجاز ذوق ما ، در پر کشیدن است
ما هیچ نیستیم ، جز سایه ای ز خویش
آیین آینه ، خود را ندیدن است
گفتی مرا بخوان ، خواندیم و خامشی
پاسخ همین تو را ، تنها شنیدن است
بی درد و بی غم است ، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما ، از کال چیدن است
خارها
خوار نیستند
شاخه های خشک
چوبه های دار نیستند
میوه های کال کرم خورده نیز
روی دوش شاخه بار نیستند
پیش از آنکه برگهای زرد را
زیر پای خویش
سرزنش کنی
خش خشی به گوش می رسد :
برگهای بی گناه
با زبان ساده اعتراف می کنند
خشکی درخت
از کدام ریشه آب می خورد !
با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ِ ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما باش!
وقتی به پایان “من و تو” اندیشیدی
باورت نبود که پایان من و تو فقط پایان “ما” نیست
آغاز دنیایی است بی “ما”
و دنیا بدون “ما ”
پر است از هزاران “من و تو” ی تنها....
گاهــــی بعـــــــضی ها رو خیــــلی راحت میبخـــــشی !
چـــــون دوس داری، بازم تو زنــــــدگیت باشن ..
✔ دَر بـ ــی کَرآن زِندِگی دُو چـ ــیز آفسونم می کُــ ـنَد،
√ آبی آســ ــمآن کــ می بینَم و می دآنَم نیــ ـست
√ و خدآیــ ــی کِه نمی بینَم و مــ ــی دآنَم هَــ ــس ...✔
بی " تــــــــو "
هر شب
از خواب هایـــم
صدای گریـــه می آید ... !
"حال ما بین و مپرس از غم پنهایی ما/بشنو از طرّه ی خود شرح پریشانی ما"
بی " تــــــــو "
هر شب
از خواب هایـــم
صدای گریـــه می آید ... !
من خدا را باختم پای تو ، فکرش را بکن
یک نفر هم کیش من ما بین کافرها نبود
یک نخ!
یک پاکت!
یک باکس
یک عمر! هم که سیگار بکشم.فایده ندارد..
تاخودم نسوزم... دلم آرام نمیگیرد؟!
من خــُــــــــــدا را باختم پای تــــــــــــو ، فکرش را بکن
یک نفر هم کیــــــش مــــــــــــن ما بین کافــــــرها نبود
یک نفر باید مرا پیدا کند!!!!!!!
من تو را ای عشق از کف داده ام
هم خودم را هم تو را گم کرده ام
آن من عاشق من دیوانه را
من نمی دانم کجا گم کرده ام
من نشانی های خود را میدهم
یک نفر باید مرا پیدا کند
یک نفر باید که با طوفان عشق
برکه ی خشکیده را دریا کند
نه من کنار آمدم نه روزگار…
نه من گذر کردم … نه او
اما من به راه خود رفتم و روزگار به راه خود…
من با خود دل بردم و روزگار او را برد …
هیچکدام حاضر به شکست نشدیم
من … دل دارم … روزگار او را
برد با من است؛
من، دیوانه او می مانم …
جاذبه ی سیب آدم را به زمین زد
و جاذبه ی زمین سیب را
فرقی نمی کند
سقوط سرنوشت دل دادن به هر جاذبه ای غیر از خداست
به جاذبه ای می اندیشم که پروازم می دهد...
یادمان باشد:
مهربانی ترحم نیست
مهربانی دلسوزی نیست
مهربانی یعنی مهرورزی
مهربانی یعنی آنچه را که بر خود نمی پسندیم به دیگران روا نداریم
مهربانی یعنی حق دیگران را هر چند جزئی محترم بداریم
مهربانی یعنی خطاهای دیگران را با خطایی بزرگتر پاسخ ندهیم
ومهربانی یعنی انسان بودن
پس مهربان باشیم[
آجی جووون حالت خوبه ایشالا ک سلامت و شاد باشی