در انتهای شب، نگرانی هایت را به خدا بسپار؛
و آسوده بخواب، که خدا بیدار است؛
و به یاد داشته باش که؛سختی ها،
محبت های الهی اند؛زیرا که انسان،
پشت درهای بسته؛به فکر ساختن کلید می افتد ...!
پاییز
با آن هجوم تاریخی
می دانیم
باغ بزرگمان را
از برگ و بار تهی کرده است
در معبرت اگر نه
فانوس های شقایق را
روشن می کردم
و مقدم تو را
رنگین کمانی از گل می بستم
وقتی تو باز می گشتی
ترا بی هر یقینی و گمانی دوست میدارم
ترا در هر زمینی و زمانی دوست میدارم
ترا در باور اندیشه های ارغوانی ام
بر این باور بمانی یا نمانی دوست می دارم
به تو مثل پریان زمینی عشق می ورزم
ترا مثل خدای آسمانی دوست می دارم
ترا با قد و بالای هلالی ناز می بینم
ترا با چشم و ابروی کمانی دوست می دارم
ترا در بدترین لحظه هایم یاد می آرم
ترا در بی کسی و بی امانی دوست می دارم
خدایا !
کسی غیر از تو با من نیست …
خیالت از زمین راحت ، که حتی روز روشن نیست …
کسی اینجا نمیبینه ، که دنیا زیر چشماته !
یه عمره یادمون رفته ، زمین دار مکافاته !
فراموشم شده گاهی ، که این پایین چه ها کردم !
که روزی باید از اینجا ، بازم پیش تو برگردم !
خدایا وقت برگشتن ، یه کم با من مدارا کن !
شنیدم گرمه آغوشت ، اگه میشه منم جا کن
چقدر غریب !
هیچکس انگار هوای هیچکس را نمیکند!
یخ کرده زمین از بی هوایی …
نـــه نمیــــدانــــی!
هیـــــچ کـــس نمـی دانــــد
پشتــــــــ ایـن چهــــره ی آرام،
در دلــــــــــم چــه مـی گـذرد!
نـــه نمیــــدانــــی!
هیـــــچ کـــس نمـی دانــــد
ایـــن آرامــش ظــاهــر و ایــن دل نــا آرام
چقــــدر خستـــــــه ام میـــکنــد…!
آهســــته بیــــا
چیـــزی هــــم ننـــویـــــس
نظـــــــر هم نگــــــذار
همـــــان که بخـــــوانی بس استــــــــ
مــــن بــه بــی محـــلی آدمـــها عادتــــــ دارم....
پیغام رسید
که خانه ات در آتش می سوزد
گفتم:خیالی نیست!!
دفتر شعرم با من است…
.
.
.
همان دفتری که در آن از تو سرودم.
در من آدم بـــرفی است که
عاشق آفــــتاب شده
و این..
خلاصه ی همه ی داستان های عاشقانه ی دنیاست .
آجی ناهید خیلی قشنگ بود و خیلی غم داشت

دوست دارم بیا بغلم
آرزویم برایتان این است
در میان مردمی که می دوند برای زنده بودن
آرام قدم برداری برای زندگی کردن
آجی ناهید من و نازی میکنی الان ب ناز کردن شدید نیاز دارم و ی بغل سفت پر از مجبت
بـا ایـن شـراب هـا
مـسـت نـمـی شـوم دیـگـر
بـایـد دوبـاره سـراغ چـشـم هـای تـو بـیـایـم !
بارانِ سربی میشود
وقتی نیستی میریزد بر سرم
خاطراتـــــتــــــ . . .
آرزویم برایتان این است
در میان مردمی که می دوند برای زنده بودن
آرام قدم برداری برای زندگی کردن
ایســــــتــــاده ام …
بگـــذار ســـرنوشـــت راهـــش را بـــرود … !
مـــن ،
همیــن جا ،
کنار قـــول هـایت ،
درســــت روبــروی دوســـت داشتـــنت و در عمــــق نبـــودنت ،
محـــــکم ایــستاده ام !!
جاذبه ی سیب آدم را به زمین زد
و جاذبه ی زمین سیب را
فرقی نمی کند
سقوط سرنوشت دل دادن به هر جاذبه ای غیر از خداست
به جاذبه ای می اندیشم که پروازم می دهد...
چیزی در کلامم نیست
جز دوستت دارم هایی
که واژه نیستند
مثل دم در پی بازدم
حیاتم را رقم می زنند
در انتهای شب، نگرانی هایت را به خدا بسپار؛
و آسوده بخواب، که خدا بیدار است؛
و به یاد داشته باش که؛سختی ها،
محبت های الهی اند؛زیرا که انسان،
پشت درهای بسته؛به فکر ساختن کلید می افتد ...!
چـه کــار بــه حـرف مـردم دارم
زنـدگــی مـن همیــن استــ ـــ ...
شب کـه می شـود ...
روی تــختم دراز میــــــکشمـــ ...
♥عـاشقـانه ای ♥مـی نـویســـم ...
خیـــره مـی شــوم بـه عکســتــ ـــــ
و بـا خـودم فکـر مـی کنـــم
مگــر مـی شــود تــو را ♥دوستــ ـــ نـداشـتــ ـــــ
چه می شد گر دل آشفته من
هر چشم تو عادت نمی کرد
و ای کاش از نخست آن چشمهایت
مرا آواره غربت نمی کرد
با تو، ای سلطان قلبم، مست و شیدا میشوم
پر کشیده تا فلک، تاج ثریّا میشوم
تا تو هستی در کنارم ، شادمانی میکنم
تا نباشی نازنین! غمگین و تنها میشوم
پاییز
با آن هجوم تاریخی
می دانیم
باغ بزرگمان را
از برگ و بار تهی کرده است
در معبرت اگر نه
فانوس های شقایق را
روشن می کردم
و مقدم تو را
رنگین کمانی از گل می بستم
وقتی تو باز می گشتی
از: حسین منزوی
دستان گرمت امید زندگی را به من می دهد......
دستان گرمت عشق را برایم معنی میکند......
دستان گرمت تپش قلبم را دو برابر میکند......
دستان گرمت مرا دیوانه تو می کند......
آری دست در دستان همدیگر میرویم......
به سوی افق تا محو شویم.....
ترا بی هر یقینی و گمانی دوست میدارم
ترا در هر زمینی و زمانی دوست میدارم
ترا در باور اندیشه های ارغوانی ام
بر این باور بمانی یا نمانی دوست می دارم
به تو مثل پریان زمینی عشق می ورزم
ترا مثل خدای آسمانی دوست می دارم
ترا با قد و بالای هلالی ناز می بینم
ترا با چشم و ابروی کمانی دوست می دارم
ترا در بدترین لحظه هایم یاد می آرم
ترا در بی کسی و بی امانی دوست می دارم
چ آشوبیست دردلم
وقتی
نمیدانم
درنبودنم
به بودن چ کسی فکرمیکنی.....
اگر در زندگیت به ناگاه یکی از تارهای ساز دلت پاره شد
اهنگ زندگی را چنان ادامه بده که هیچ کس نداند بر تو چه گذشت...
(شکسپیر)
بگذار باران شانه هایت را تر کند
چتر رابهانه ی ندیدن آسمان، نکن
من نیز...
سر به روی شانه های خداگاه گاه می بارم
بگذارخدا هم اگر دلگرفته بود
روی شانه های توحساب کند
خدایا !
کسی غیر از تو با من نیست …
خیالت از زمین راحت ، که حتی روز روشن نیست …
کسی اینجا نمیبینه ، که دنیا زیر چشماته !
یه عمره یادمون رفته ، زمین دار مکافاته !
فراموشم شده گاهی ، که این پایین چه ها کردم !
که روزی باید از اینجا ، بازم پیش تو برگردم !
خدایا وقت برگشتن ، یه کم با من مدارا کن !
شنیدم گرمه آغوشت ، اگه میشه منم جا کن
نه بهـــــار با هیــــچ اردیبهــــشتی
نه تابســــتان با هیچ شـــــهریوری
و نه زمســـــتان با هیچ اســــفندی...
به اندازه پاییــــــــز
به مـــذاق خـــیابان ها خوش نیـــامد!
پایـــیز "مـــهــــری" داشت
که بر دل هــــر خـــیابان و رهگـــذری مـــی نشست.
آجی جووووون تو چقدر هنگامه داری
