ادبیات شعروسرگرمی

به وبلاگ خودتون خوش آمدین

ادبیات شعروسرگرمی

به وبلاگ خودتون خوش آمدین

¤از نگاهت خواندم¤

از نگاهت خواندم که چقدر دوستم داری ، اشک از چشمانم ریخت و از چشمان خیسم فهمیدی که عاشقت هستم حس کن آنچه در دلم میگذرد ، دلم مثل دلهای دیگر نیست که دلی را بشکند! تو که باشی چرا دیگر به چشمهای دیگران نگاه کنم ، تو که مال من باشی چرا بخواهم از تو دل بکنم! وقتی محبتهایت ، آن عشق بی پایانت به من زندگی میدهد چرا بخواهم زندگی ام را جز تو با کسی دیگر قسمت کنم ، چرا بخواهم قلبم را شلوغ کنم؟ همین که تو در قلبمی ، انگار یک دنیای عاشقانه در قلبم برپاست ، عشقت در قلبم بی انتهاست ! همین که تو در قلبمی بی نیازم از همه کس ، تو را میخواهم و یک کلام فقط تو را ، همین و بس! دلم بسته به دلت ، هیچ راهی ندارد حتی اگر مرگ بخواهد مرا جدا کند از قلبت ! دیگر تمام شد ، تو در من حک شده ای، ای جان من ،تو همه چیز من شده ای! از نگاهت خواندم که مرا میخواهی ، از آن نگاه شد که در قلب مهربانت گم شدم ، تا خواستم خودم را پیدا کنم اسیر شدم ، تا خواستم فرار کنم ، عاشقت شدم! از نگاهت خواندم تو همانی که من میخواهم ، آنقدر پیش خود گفتم میخواهت ، که آخر سر تو شدی مال من ، شدی یار و عشق بی پایان من! از نگاهت خواندم ، چند سطر از شعر زندگی را … نگاهم کردی و خواندی آنچه چشمانم مرا دیوانه کرده است ، و آخر فهمیدی که قلبم تو را انتخاب کرده است! چه انتخاب زیبایی بود ، از همان اول هم دلم به دنبال یکی مثل تو بود ، و اینک پیدا کرده ام تو را ، تویی که دیگر مثل و مانندی نداری، در قلبت جز من ، جایی برای کسی نداری!

¤داستان یاد از آن روز که بودی قسمت سوم¤

ﺑﻪﺷﻬﺮﻣﺎﻥﮐﻪﺑﺮﮔﺸﺘﯿﻢ،ﺯﻧﺪﮔﯽﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉﮐﺮﺩﯾﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽﮐﻪﺍﮔﺮﭼﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦﺑﺎﺳﺎﺑﻖﺗﻔﺎﻭﺕﺯﯾﺎﺩﯼ ﺩﺍﺷﺖﺍﻣﺎ ﻫﻨﻮﺯﺯﯾﺒﺎﺑﻮﺩ.ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ ﻓﺮﻕﺩﺍﺷﺖ، ﺑﻪﺍﯾﻦﺧﺎﻃﺮﮐﻪﺣﺎﻻ ﺩﯾﮕﺮﻣﺤﺪﻭﺩﺗﺮ ﺷﺪﻩﺑﻮﺩﻡ.ﺑﻪﻫﻤﻪﻟﺤﺎﻅ،ﺩﯾﮕﺮﻣﺜﻞ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻗﺒﻞﺍﺯﺍﺯﺩﻭﺍﺝ،ﺟﯿﺐﭘﺮﺍﺯ ﺍﺳﮑﻨﺎﺱﭘﺪﺭﻭﻣﺎﺩﺭﻡﺩﺭﺍﺧﺘﯿﺎﺭﻡﻧﺒﻮﺩ ﺗﺎﻫﺮﺭﻭﺯ ﯾﮏﺩﺳﺖﻟﺒﺎﺱ ﻭﯾﮏ ﺟﻔﺖ ﮐﻔﺶﻋﻮﺽﮐﻨﻢ.ﺩﯾﮕﺮﻋﻠﯽﺭﻏﻢ ﺗﻤﺎﯾﻠﻢ،ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢﺭﻭﺯﻫﺎﺭﺍﺑﺎ ﺣﻀﻮﺭﺩﺭﻣﻬﻤﺎﻧﯽﻫﺎﯼﺩﻭﺳﺘﺎﻥ،ﯾﺎ ﻣﯿﺰﺑﺎﻧﯽﺧﻮﺩﻡ،ﺳﺮﮐﻨﻢ.ﺣﺎﻻﺩﯾﮕﺮﺍﺯ ﺁﻥﺳﻔﺮﻩﻫﺎﯼﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮓﺧﺒﺮﯼﻧﺒﻮﺩ. ﺍﻣﺎ…ﺧﺐ،ﻣﻦﺣﺘﯽﺑﻪﺧﻮﺩﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﻤﯽﺩﺍﺩﻡﮐﻪﻧﺎﻡﺍﯾﻨﻬﺎﺭﺍﮐﻤﺒﻮﺩ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ.ﭼﺮﺍﮐﻪﻫﺮﻭﻗﺖﺍﯾﻦﺗﻔﮑﺮﺍﺕ ﺑﻪﺫﻫﻨﻢ ﻫﺠﻮﻡﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ،ﺻﺪﺍﯼ ﺳﺎﺯ “ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ”ﮔﻮﺷﻢﺭﺍﭘﺮﻣﯽﮐﺮﺩﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯿﻬﺎﯼﺑﯽﻏﻞﻭﻏﺶﺍﻭ،ﺗﻤﺎﻡ ﻗﻠﺒﻢﺭﺍﻣﺎﻝﺧﻮﺩﻣﯽﮐﺮﺩ.(((((بقیه داستان در ادامه مطلب))))) ادامه مطلب ...

¤یاد از آن روز که بودی قسمت دوم¤

ﯾﮏﺭﻭﺯ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻘﺪﻣﻪﻭ ﺑﯽ ﺍﻋﻼﻡ ﻗﺒﻠﯽ ﺑﻪﺁﻣﻮﺯﺷﮕﺎﻫﺶﺭﻓﺘﻢ.ﻫﻤﯿﻦﮐﻪﻣﺮﺍ ﺩﯾﺪ،ﺧﺸﮑﺶﺯﺩﻭﻃﻮﺭﯼﺑﻬﺘﺶﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩﮐﻪﺣﺘﯽﭘﺎﺳﺦﺳﻼﻣﻢﺭﺍﻧﺪﺍﺩ.ﺩﺭ ﻧﮕﺎﻫﺶﻫﻨﻮﺯﺭﻧﺠﺶﺑﻮﺩ.ﻣﻦﻫﻢ ﻣﻌﻄﻞﻧﮑﺮﺩﻡﻭﺩﺭﺣﺎﻟﯽﮐﻪﺍﺯﻓﺮﻁ ﺧﺠﺎﻟﺖﺭﻭﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻥ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺍﻭ ﺭﺍﻧﺪﺍﺷﺘﻢ،ﺳﺮﻡﺭﺍﭘﺎﯾﯿﻦﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢﻭ ﮔﻔﺘﻢ:ﮐﻪﺑﺮﺍﯼﺍﻭﻟﯿﻦﺑﺎﺭﺍﺳﺖﮐﻪ ﺍﺯﮐﺴﯽﻋﺬﺭﺧﻮﺍﻫﯽﻣﯽﮐﻨﻢ!ﺍﻣﺎ ﻭﺍﻗﻌﺎًﺍﺯﺭﻓﺘﺎﺭﺧﻮﺩﻡﺷﺮﻣﻨﺪﻩﻫﺴﺘﻢ. ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﻡﻣﻨﻮﺑﺒﺨﺸﯿﻦ.ﺍﻭﺑﺎﺯﻫﻢ ﺳﮑﻮﺗﺶﺭﺍﮐﺶﺩﺍﺩ.ﻭﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭﺩﺭ ﺯﯾﺮﺑﺎﺭﻧﮕﺎﻫﺶﻣﺮﺍﺷﮑﻨﺠﻪﻣﯽﺩﺍﺩ. ﻃﻮﺭﯼﮐﻪﺍﮔﺮﭼﻨﺪﺛﺎﻧﯿﻪﺑﯿﺸﺘﺮﺍﯾﻦ ﻭﺿﻊﺍﺩﺍﻣﻪﺩﺍﺷﺖ،ﺣﺘﻤﺎًﺍﺯﺁﻧﺠﺎﺧﺎﺭﺝ ﻣﯽﺷﺪﻡﻭ…–ﭼﻪﺑﺴﺎﮐﻪﭘﺮﻭﻧﺪﻩﯼ ﺍﯾﻦﻣﺎﺟﺮﺍﻫﻤﺎﻥﺭﻭﺯﺑﺴﺘﻪﻣﯽﺷﺪ– ﺍﻣﺎﺍﯾﻨﻄﻮﺭﻧﺸﺪ.(((((بقیه داستان در ادامه مطلب))))) ادامه مطلب ...

¤یاد از آن روز که بودی قسمت اول¤

ﺻﺪﺍﯼﺗﺎﺭﺵﺩﻟﻨﺸﯿﻦﺑﻮﺩﻭﺁﻭﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽﺭﺍﺩﺭﮔﻮﺵﻣﯽﻧﻮﺍﺧﺖ.ﻭﻗﺘﯽ ﻣﻀﺮﺍﺏﺭﺍﻣﯿﺎﻥ ﭘﻨﺠﻪﻫﺎﯼ ﻫﻨﺮﻣﻨﺪﺵ ﻣﯽﮔﺮﻓﺖ،ﻟﺤﻈﺎﺗﯽﭼﺸﻤﺎﻧﺶﺭﺍ ﻓﺮﻭ ﻣﯽﺑﺴﺖ ﻭ ﺍﻧﮕﺎﺭﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﻏﺮﻕ ﺍﺳﺖ.ﻭﺑﻌﺪﺗﺎﺭﺭﺍﭼﻨﺎﻥﺑﻪﻗﻠﺒﺶﻣﯽ ﭼﺴﺒﺎﻧﺪﮐﻪﮔﻮﯾﯽﻋﺰﯾﺰﺗﺮﯾﻦﻣﻮﺟﻮﺩﻭ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪﺍﺵﺭﺍﺩﺭﺁﻏﻮﺵﮔﺮﻓﺘﻪ. ﺳﭙﺲﺑﯽﺍﺧﺘﯿﺎﺭﻣﯽﺷﺪﻭﻓﺎﺭﻍﺍﺯ ﻫﻤﻪﯼﺩﻧﯿﺎ،ﻧﺎﻟﻪﯼﺗﺎﺭﺵﺭﺍﺑﻠﻨﺪﻣﯽ ﮐﺮﺩ.ﺩﺭﺁﻥﻟﺤﻈﺎﺕﭼﻨﺎﻥﺗﻘﺪﺳﯽ ﺩﺍﺷﺖﮐﻪﻭﺻﻒﻧﺎﭘﺬﯾﺮﺍﺳﺖﻭﻧﻪﺗﻨﻬﺎ ﻣﻦ،ﮐﻪﻫﺮﺑﯿﻨﻨﺪﻩﺍﯼﺭﺍﻣﺤﻮﻫﻨﺮﻭ ﻋﺸﻖﻭ ﻣﻌﺸﻮﻗﺶ ﻣﯽ ﺳﺎﺧﺖ. ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪﺑﻮﺩ ﮐﻪﺑﺎ ﺍﻭ ﺁﺷﻨﺎﺷﺪﻡ ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯﻣﻬﻤﺎﻧﯿﻬﺎﯼﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮔﯽﻭﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪﺍﻭ –ﮐﻪﺍﺯﺣﺎﻻﺑﻪﺑﻌﺪﺑﺎﻧﺎﻡﭘﺮﯾﺸﺎﻥ ﺻﺪﺍﯾﺶﻣﯽﮐﻨﻢ-ﻫﻢﺟﺰﻭﻣﻬﻤﺎﻧﺎﻥ ﺑﻮﺩ.(((((بقیه داستان در ادامه مطلب))))) ادامه مطلب ...

¤داستان مهتاب تنها قسمت دوم¤

ﯾﮏﻫﻔﺘﻪﺍﺯﺁﻥﺟﺸﻦﮐﺬﺍﯾﯽﻭﺩﯾﺪﻥ ﺳﻬﯿﻞﮐﻪﺁﻥﻣﻮﻗﻊﺣﺘﯽﺍﺳﻤﺶﺭﺍ ﻫﻢﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺴﺘﻢﮔﺬﺷﺖ.ﻣﻦﺑﯽﺗﺎﺏ ﺑﻮﺩﻡ…ﻫﺮﻟﺤﻈﻪﺩﻟﻢﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﻨﺎﺭﻡﺑﻮﺩ…ﺩﺳﺘﻢﺭﺍﻣﯽﮔﺮﻓﺖ… ﻋﺎﺷﻘﯽﺑﺎﻋﺚﺷﺪﻩﺑﻮﺩﺳﺮﺑﻪﻫﻮﺍ ﺑﺸﻢ.ﺍﻣﺎﺑﺎﺯﻫﻢﻣﺎﺩﺭﺑﯽﺗﻮﺟﻪﺑﻮﺩﻭ ﻣﻦ ﺧﯿﺎﻟﻢ ﺭﺍﺣﺖ… ﺩﻟﻢﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺖﺍﺯﺳﺎﺭﺍﺩﺭﺑﺎﺭﻩﺍﻭ ﺑﭙﺮﺳﻢﺍﻣﺎﺑﺎﺍﻭﻫﻢﻗﻬﺮﺑﻮﺩﻡ…ﭼﺮﺍ ﺁﺷﺘﯽﻧﻤﯽﮐﺮﺩﯾﻢ…ﭼﺮﺍﺳﺎﺭﺍﭘﯿﺶ ﻗﺪﻡﻧﻤﯽﺷﺪ…ﺍﻭﺧﻮﺏﮐﺎﺭﺵﺭﺍﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩ…ﺩﯾﻮﺍﻧﻪﺍﻡﮐﺮﺩ…ﻋﺎﺷﻘﻢﮐﺮﺩ…ﻭ ﺩﺭﻧﻬﺎﯾﺖﺭﺳﺎﻧﺪ…ﺑﻪﺧﻮﺩﻡﻣﯽﮔﻔﺘﻢ: ﻟﻌﻨﺖﺑﻪﺗﻮ…ﺑﺪﺑﺨﺖﺣﺘﯽﭘﻮﻟﺪﺍﺭﻫﻢ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﺗﺎ ﺗﻮﯼ ﻣﺤﻞ ﺑﺒﯿﻨﯿﺶ…ﺩﻭ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﺯﻣﻬﻤﺎﻧﯽﮔﺬﺷﺘﻪﺑﻮﺩ…ﺍﻣﺎﺭﻭﺯﻫﺎﻭ ﺷﺐﻫﺎﺑﺮﺍﯼﻣﻦﻗﺮﻥﻫﺎﻣﯽ ﮔﺬﺷﺖ…ﭼﻘﺪﺭﺍﺣﻤﻖﺑﻮﺩﻡ…ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻣﯽﮔﺬﺷﺖﮐﻪﯾﮏﺭﻭﺯﮐﻪﺩﺍﺷﺘﻢﺍﺯ ﻣﺪﺭﺳﻪﺑﯿﺮﻭﻥﻣﯽﺁﻣﺪﻡﺳﻬﯿﻞﺭﺍﺑﺎ ﯾﮏﺷﺎﺧﻪ ﮔﻞﺭﺯﺳﺮﺥﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﺎﻩﻣﯽﮐﻨﺪﻭﻟﺒﺨﻨﺪﻣﯽﺯﻧﺪ…ﭼﻘﺪﺭ ﺟﺬﺍﺏﻭﺩﯾﺪﻧﯽﺑﻮﺩ(((((بقیه داستان در ادامه مطلب))))) ادامه مطلب ...

¤داستان مهتاب تنها قسمت اول¤

ﺷﺐﺳﺮﺁﻏﺎﺯﺑﺪﺑﺨﺘﯽﻣﻦﺑﻮﺩﺷﺒﯽ ﺳﺮﺩﻭﺑﺎﺭﺍﻧﯽ…ﺧﺎﻧﻪﺍﯼﮐﻮﭼﮏﻭ ﺣﻮﺿﯽﺑﺰﺭﮒﭘﺮﺍﺯﻣﺎﻫﯽﻫﺎﯼ ﺭﻧﮕﯽ. ﭼﻪﮐﺴﯽﺑﺎﻭﺭﻣﯽﮐﺮﺩ ﮐﻪﻣﻦ…ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺧﺘﺮﺳﯿﺪﻣﻌﺘﻤﺪﺩﻝ ﺍﺯﺧﺎﻧﻪﺍﯼﺑﻪ ﺍﯾﻦﺑﺎﺻﻔﺎﯾﯽﺑﮑﻨﻢ ﻭﺩﻧﯿﺎﯼﮔﺮﮒﻫﺎﯼ ﻣﯿﺶﻧﻤﺎ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﻮﻡ..ﻫﻤﻪﭼﯿﺰﺍﺯ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ… ﻣﺎﺩﺭﻡﺻﺒﺢﺗﺎﺷﺐﺩﺭﺧﺎﻧﻪ ﮐﺎﺭﻣﯽ ﮐﺮﺩﻭﺗﻮﺟﻬﺶﺑﻪﻣﺮﻍ ﻭ ﺧﺮﻭﺱ ﺗﻮﯼ ﺣﯿﺎﻁﺑﻮﺩﻭﻏﯿﺒﺖ ﻫﺎﯼﺍﻗﺪﺱ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻭﺭﺍﺟﻤﻮﻥﻭﭘﺪﺭﻡﺳﯿﺪﻋﻠﯽ.. ﻣﻌﺘﻤﺪﻣﺤﻞﺑﻮﺩ.ﺻﺒﺢﺗﺎﺷﺐ ﮐﺎﺭﺵ ﺍﯾﻦﺑﻮﺩﮐﻪﻣﻐﺎﺯﻩﺭﺍﺭﻫﺎ ﮐﻨﺪﻭﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﺮﺩﻡﺑﺮﺳﺪ..(((((بقیه داستان در ادامه مطلب))))) ادامه مطلب ...