ادبیات شعروسرگرمی

به وبلاگ خودتون خوش آمدین

ادبیات شعروسرگرمی

به وبلاگ خودتون خوش آمدین

¤داستان کوتاه " ارثیه پدری "¤

چه جوری بهش میگفتم به خاطر ارثیه پدری دارم بهش نه میگم نه بخاطر زبان دیگه اونقدر عربی یاد گرفته بودم که بتونم منظورمو برسونم و حرف بزنم و اونم تو این مدت اونقدر فارسی یاد گرفته بود که بتونه حرفشو به فارسی بگه دیگه حافظ میخوند.ابتدای آشنایی قاطی میگفتیم یک کلمه ازاین ور یک کلمه از اونور و بلاخره حرف میزدیم. اماحالا نه تو این 3 ماه آشنایی و 4 سفرش به ایران تقریبا دیگر راحت حرف میزدیم نه نمی خواستم علت واقعی رو بفهمه شاید چون بعدش احساس حقارت میکردم که به علت همان اندیشه ای که ظاهرا قبولش ندارم و بارها در ردش حرفها گفته وشعارها داده بودم الان دارم ردش میکنم او که به اندازه یک کودک در ابراز عشقش راستگو بود و برای اثبات عشقش حاضر شده بود پوشش را عوض کند و نیز از شغلش در گارد ویژه دست بر دارد و فکر میکرد من مسلمانم نمیتوانست درک کند که نژاد پرستی و اندیشه برتری قومی چگونه میتواند دلیل واقعی رد تقاضای ازدواجش می باشد. ((((بقیه داستان را در ادامه مطلب بخونید)))) ادامه مطلب ...

¤داستان کوتاه پرواز پرنده ها¤

با مامانم الان از بیمارستان اومدیم بیرون. باید زود برگردیم شهرمون. خونه مون اونورِ مرزه. عجیب بود! پرستاراش خیلی مهربون بودن. چقدر دکتره با من شوخی میکرد. همش میخواست منو بخندونه. مامانم میگه اون بابامو خوب کرد. وگرنه بابام می مُرد. بابام خوشحال شد تا منو دید. بغلم کرد. منو بوسید. درگوشم گفت، برایِ من هم میخواد یک دوربین بخره. خودش چند تا داره. اما بیشترشون خراب شدن. سربازا زدن شکستن. اونها خیلی بداخلاقن. با دوستایِ بابام که میرن دمِ دیواردعوا میکنن. می جنگن. سربازا با تفنگ اونها رو میزنن. گاهی وقتا بابام با دوستاش و خیلی مردمای دیگه میرن دمِ دیوار که بگن دیوارو نمیخوان. چون خونه هاشون، زمینهاشون، درختایِ میوشون، همش مونده اونورِ دیوار. بچه هاشون رو هم میبرن. بچه ها به سربازها سنگ میزنن. بابام همیشه میره از اونها فیلم میگیره. گاهی منم با خودش میبره. من دوست ندارم سنگ پرت کنم. خیلی میترسم. اما بابام میگه باید شجاع باشم. نترسم. مامانم دوست نداره بابام میره فیلم میگیره، منم با خودش میبره. میگه کشته میشیم. چند روز پیش هم اونجا بودیم. سربازا نمیگذاشتن بابام فیلم بگیره. یک تیر زدن به دلِ بابام. خیلی خون اومد ازش. بابام داشت می مُرد. بیمارستان شهرمون بابامو قبول نکرد. چون بابام «مجاهد» نیست. از تفنک بدش میاد. بابام میگه تفنگِ اون دوربینشه. یک ماشین آمبولانس اومد بابام رو آورد اینورِ مرز. چقد بیمارستانهایِ اسراییل تروتمیزن! جونمی! بابام میخواد یک دوربین هم برایِ من بگیره. منم میخوام فیلم بسازم. مثلِ بابام. اما، من دلم میخواد، از پرنده ها فیلم بگیرم. از پروازاشون

¤داستان کوتاه مردکوچک¤

پسرک پشت ویترین مغازه ایستاده بود و با حسرت عجیبی به اجناس درون آن نگاه می کرد.جعبه آدامس تو دستاشو این دست اون دست می کرد و نگاشو از این سر ویترین تا اون سر ویترین می چرخوند و وقتی به کاغذ نوشته های روی ویترین می رسید به تلخی مکث می کرد:"حراج بی سابقه به مناسبت روز پدر"، "انواع کادو مناسب برای باباهای خوش سلیقه شما موجود است" ، "واسه بابا جونت چی کادو گرفتی؟"و .............. چند دقیقه ایستاد و با بغض راه افتاد که بره. طاقت نیاوردم و رفتم جلو. - سلام آقا کوچولو! اسمت چیه؟ با تردید نگام کرد و گفت: سلام.............علی ........... علی آقا - به به ! چه اسم قشنگی! چی شد علی آقا؟ کادوهای مغازه ما لیاقت نداشتن کادوی بابای شما بشن؟ کادوهای بهتری هم تو مغازه داریم ها..... - .................... - راستی می دونستی ما به آقا پسرای گلی مثل تو تخفیف خوبی می دیم؟ تازه قسطی هم می تونی خرید کنی. یا........ - ممنون آقا! پول دارم! کادوهای شماهم خیلی قشنگن! اما............ - اما چی؟ بابایی خیلی مشکل پسنده؟ اشکال نداره اگه نپسندید بیار عوضش می کنیم. البته فقط برا علی آقای گل! - نه! اما بابام نیست. - اشکال نداره نگهش دار وقتی اومد بهش بده تازه خیلی هم خوب می شه. اون سوغاتیاتو میده تو هم کادوشو. - اما بابام برنمی گرده. آخه رفته پیش خدا! و در حالیکه سعی میکرد بغض مردونشو فرو ببره اشک گوشه چشماشو پاک کرد و راه افتاد...... صداش کردم: علی آقا! علی آقا! برگشت و نگام کرد. - بیا! کارت دارم! و تا برگرده رفتم از تو مغازه یه کادوی کوچیک آوردم. - ممنونم آقا! اما گفتم که من بابا ندارم. _ می دونم! خدا بیامرزدش. اما مگه تو الان مرد خونه نیستی؟ روزت مبارک مرد کوچک!

¤‏ داستان کوتاه مادر ¤

دخترک لب پنجره ی اتاقش کز کرده بود و در حالی که با عروسکهاش مشغول بازی بود با واژه هایی از جنس بارون حرف میزد بی آنکه صدایش حتی آنسوتر از آسمان رود با بغض هایی بیصدا.... که ناگهان مادرش بالا سرش برای شام . با مهری مادرانه در آغوشش گرفت و گفت : دخترم چته؟؟؟ تو که مادر من نیستی....... مادر که انگار دنیاش به آخر رسیده باشه همراه دخترک به گریه افتاد و گفت : نه عزیزم ؛ کی همچین حرفی زده؟؟؟ گریه امون دختر رو بریده بود و هق هق کنان می گفت : خودم اون شب از زبون بابا شنیدم که تلفنی می گفت منو نمیخواد بده به .... دختر حرف نیمه رها کرد و رفت گوشه اتاق خاطرات کودکیش را مرور می کرد که دوباره با بغضی بیصدا ادامه داد بعدش شما با بابا دعواتون شد از اون لحظه به بعد تمام وجودم رو وحشتی فرا گرفت و کابوسی تلخ شد همنشین شبها و تعبیر رویای کودکانه ام انگاری دست خودم نبود و نمیفهمیدم چی خوبه و چی بد.......رفتم سراغ وسایلای بابا.......بعد کلی گشتن ؛ چشمم افتاد به یه آلبوم عکس خاک خورده که ناگهان بوی غریبی و غربت را بر مشامم رساند با تموم آلبوم های دیگه فرق داشت حس عجیبی لای تک تک صفحاتش جاری بود انگاری حسی قدیمی رو برام زنده کرد نمیدونستم که دارم لای این ورق پاره ها خاطرات خاک خورده ام و گمشده کودکی ام را جستجو می کردم دیگه نمیخوام چیزی بشنوم و فقط میخوام تو آغوش مادرم آروم بگیرم دیگه مادر حرفی نداشت با دلی شکسته و بغضی بی امان اتاق را ترک کرد . . .

¤آخــرش چـیـســـت ؟¤

دیـــرگــاهـــی ســـت درایــن کـــوچـــه ی عـشـــق ؛ فـکـــرمـــن ایـنـســـت : بـــه ســویــت پــــرواز! ♥ تــاکــه شـــایــدپــرو بـــال بـگـشــایــی ؛ ســـوی ایـــن خـســــتــه دل و پــر زنـیـــاز ♥ چــه مــســــتــانـــه گــذرکـــردی ازایـنــجـــا ؛ ازایــن خـلـــوتـگــه عــشــــاق بــــی عــشــق ♥ ازایــن ویــرانـــه کـــه آبـــاد کــــردی ؛ بــه ســـان آدمــی کــــزســـربــه پــا عــشـــق ♥ حـضـــور روح بـخـــش تــو درایـنـجــــا ؛ چـــه هـــابــامـــن بـــی نــــاو نـــوا کـــرد ♥ وجـــودپــر ز رمـــز و رازت ای دوســـت ؛ چــــرا آخـــر،چــــرا ایـنـگــــونــه تــا کــــرد؟! ♥ بـیـــا و بــس کـــن ایــن بـیــهـــودگـــی هـــا ؛ تـمـــامــش کــن،تــو دانــی آخــرش چــیــســــت؟ ♥ مـنـــم تـنـهـــاو خــامــــوش کـنــج ایـنـــجــا نـمـــی دانــی نـبـــاشـــی آخــــرش چـیــســت؟ ((((سمیرا♥"ساده"♥)))) گالری تصاویر سوسا وب تولز

¤یـــادت بـمـــانـــد¤

شــادی دلـــم بـــرای تـــو؛ غـــم ایــن روزهــــا هـــم مــال مـــن ♥ ایـــن غــــزل هــــا،شـعـــرهـــایــم مـــال تـــو؛ خـســتــگــی هـــا، ایـــن تـنــــش هـــا مــــال مــــن ♥ انـتـظــــارم،چـشــمــهـــایــم مـــال تـــو ؛ غــصـــه هـــای روزهـــای انـتــظــارم مـــال مـــن ♥ ایــن دسـتـــهـای پــرنـیـــازم مـــال تـــو ؛ ایــن نـگــاه پــر ز خـــالــی مــال مـــن ♥ خـسـتـــه ام از ایــن حــرفـهـــا مــن دگـــر ؛ تــا چـقـــدر از آن تــو ،از آن مــــن ♥ مــن کــه عـمــریـســت در انـتـظــــار آن روزم ولـــی ♥ لااقـــل یــادت بـمــانـــد مـــال تــوهــــا مـــال مـــن ((((سمیرا♥"ساده"♥)))) گالری تصاویر سوسا وب تولز