X
تبلیغات
رایتل
جمعه 25 مرداد‌ماه سال 1392
توسط: Nahid

داستان کوتاه لحظه ی آخر

گالری تصاویر سوسا وب تولز xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx به هنگام حمله ی ناپلئون به روسیه دسته ای از سربازان او در مرکز شهر کوچکی از آن سرزمین همیشه برف در حال جنگ بودند ... یکی از فرماندهان به طور اتفاقی از سواران خود جدا می افتد و گروهی از قزاقان روسی رد او را می گیرند و در خیابانهای پر پیچ و خم شهر به تعقیب او می پردازند . فرمانده که جان خود را در خطر می بیند پا به فرار می گذارد و سر انجام در کوچه ای سراسیمه وارد یک دکان پوست فروشی می شود و با مشاهده ی پوست فروش ملتمسانه و با نفس های بریده بریده فریاد می زند : کمکم کن جانم را نجات بده . کجا می توانم پنهان شوم؟! پوست فروش میگوید : زود باش بیا زیر این پوستینها و سپس روی فرمانده مقداری زیادی پوستین می ریزد ... پوست فروش تازه از این کار فارغ شده بود که قزاقان روسی شتابان وارد دکان می شوند و فریاد زنان می پرسند : او کجاست ؟ ما دیدیم که او آمد تو!!! قزاقان علیرغم اعتراضهای پوست فروش دکان را برای پیدا کردن فرمانده فرانسوی زیر و رو می کنند . آنها تل پوستین ها را با شمشیرهای تیز خود سیخ می زنند اما او را نمی یابند سپس راه خود را می گیرند و می روند . فرمانده پس از مدتی صحیح و سالم از زیر پوستینها بیرون می خزد و در همین لحظه سربازان او از راه می رسند . پوست فروش رو به فرمانده کرده و محجوب از او می پرسد : ببخشید که همچین سوالی از شخص مهمی چون شما می کنم اما می خواهم بدانم که اون زیر با علم به اینکه لحظه ی بعد آخرین لحظات زندگیتان است چه احساس داشتید ؟ فرمانده قامتش را راست کرده و در حالی که سینه اش را جلو میداد خشمگین می غرد : تو به چه حقی جرات میکنی که همچین سوالی از من بپرسی ؟ سرباز این مردک گستاخ را ببرید چشماشو ببندید و اعدامش کنید . من خودم شخصا فرمان آتش را صادر خواهم کرد !!! محافظان بر پیکر پوست فروش چنگ زده کشان کشان او را با خود می برند و سینه کش دیوار چشمان او را می بندند پوست فروش نمی تواند چیزی ببیند اما صدای ملایم و موجدار لباسهایش را در جریان باد سرد می شنود و برخورد ملایم باد سرد بر لباسهایش خنک شدن گونه هایش و لرزش غیر قابل کنترل پاهایش را احساس می کند ... سپس صدای فرمانده را می شنود که پس از صاف کردن گلویش به آرامی میگوید : آماده ............. هدف ...... در این لحظه پوست فروش با علم به این که تا چند لحظه ی دیگر همین چند احساس را نیز از دست خواهد داد ؛ احساسی غیر قابل وصف سر تا سر وجودش را در بر می گیرد و قطرات اشک از گونه هایش فرو می غلتد پس از سکوتی طولانی پوست فروش صدای گامهای را میشنود که به او نزدیک میشوند ... سپس نوار دور چشمان پوست فروش را بر می دارند . پوست فروش که در اثر تابش ناگهانی نور خورشید هنوز نیمه کور بود در مقابل خود فرمانده فرانسوی را می بیند که با چشمانی نافذ و معنی دار چشمانی که انگار بر ذره ذره وجودش اشراف دارد به او می نگرد... آنگاه به سخن آمده و به نرمی می گوید : حالا فهمیدی که چه احساسی داشتم ؟!
نظرات (14)
behzad
جمعه 25 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 17:35
سلام خسته نباشید من شما رو به دیدن وبلاگ خودم دعوت میکنم اومیدوارم خوشتون بیاد خوشحال میشم نظر زیبای خوتون رو برام بگذارید
http://shadmehr-music31.blogsky.com
امتیاز: 0 0
خواهرمسلمان
جمعه 25 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 17:55
خوشحالم که مطلبم رو خوندی و مورد پسندت بود.بله خواهر اسلام دین برتر هست.
ای کاش لفظ شیعه و سنی اصلا وجود نداشت و همه با مسلمان شناخته می شدیم به هرحال خودمون می تونیم همچین کاری رو بکنیم.
خداوند حافظت باشه که او بهترین حافظه.
امتیاز: 0 0
abdola
جمعه 25 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 18:33
برادران و خواهران مسلمانم سلام علیکم ٰ آیا تا به حال به این فکر کرده اید که نظم و نظام حاکم بر این جهان خالقی دارد؟ ٰ آیا تا به حال براتون سوال شده شما در کجا زندگی می کنید و زمینی که در آن زندگی می کنید نظم و نظامش چگونه است ؟ آیا تا به حال به ذهنتان خطور کرده که این جهان باید مدبری داشته باشد یا اینکه همه چیز بر اساس اتفاق و به مرور زمان رخ داده است؟ آیا تا به حال فکر کرده اید که این هستی که چگونه است و از چه نظامی پیروی می کند؟ وآ یا تا به حال دقت کرده اید حتی عناصر شیمیایی هم نظم و نظامی دارند که همگی زیر مجموعه نظام طبیعت پروردگارشان اند.
برادر و خواهر مسلمانم شما را دعوت می کنم که با سیمای اسلام همراه باشید با این عناوین:
شاید به پاسخ بسیاری از سوالهایی که همیشه در ذهنتان سوال باقی مانده برسید
1- نظم و توازن شگفت انگیز زمین
2- نظم جهان، اتفاقی است یا از روی حکمت می باشد؟
3- ویژگیهای حکیمانه هستی
4- تناوب عناصر
از دعای خیرتان بی نصیب مان مفرمایید
با تشکر مدیریت وبسایت سیمای اسلام
امتیاز: 0 0
هنگامه
شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 22:10
سلامتی کسی که اونقدر یادشم که اگه یاد خدا بودم نصف بهشت مال من بود....
امتیاز: 0 0
هنگامه
شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 22:28
عصری است غریب و آسمان دلگیر است
افسوس برای دل سپردن دیر است
هر بار بهانه‌ای گرفتیم و گذشت
عیب از من و توست عشق بی‌تقصیر است
امتیاز: 0 0
هنگامه
شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 22:32
به من که گیاهی بی‌طراوتم

تصویر از دست رفته‌ی لبخند را نشان بده

به من که تو را در آوازهایی ممنوع زمزمه کردم
امتیاز: 0 0
هنگامه
شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 22:34
بیا به هم نگاه کنیم


تو زُل بزن توو چشمام

من خیره شم به دنیام
امتیاز: 0 0
شادی
یکشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 02:58
سلام ناهیدم
نتم قطع بود نتونستم به موقع بیام پیشت خانومی
فــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدای مهربونیات گلکم
امتیاز: 0 0
شادی
یکشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 02:59
دیگر صاف راه نمیروم....
مهم نیست بگویند :سالم نیستم!
مهم این است
ک ه....
تو میدانی
غم نبودنت
کمرم را خم کرد
امتیاز: 0 0
شادی
یکشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 03:00
دیگر صاف راه نمیروم....
مهم نیست بگویند :سالم نیستم!
مهم این است
ک ه....
تو میدانی
غم نبودنت
کمرم را خم کرد
امتیاز: 0 0
شادی
یکشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 03:01
سکوت....
هیچگـــاه از رضایـــتش نیست..!
مـــــن اگـــــر راضی بودم
سکـــــوت نمیکردم...
مـــی خنـدیـدم...!
امتیاز: 0 0
شادی
یکشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 03:03
ایــــن زخــم هــا
نمـک کــم داشــت
کــــه پــاشیـــدی…
امتیاز: 0 0
شادی
یکشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 03:05
زندگیم بسته به تار مویت .....

انقدر "زندگیم" راپشت گوش نیانداز.......
امتیاز: 0 0
شادی
یکشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 03:07
باید به بعضی ها گفت: “ناراحت چی هستی؟ دنیا که به آخر نرسیده…!!!”
من نشد ؛ یکی دیگه! تو که عادت داری . .
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد